|
بع بع کردن از نوع فلسفی !
|
(( بعد از مدت ها، تقدیم به خودم))
نمی گذارند زندگی کنم به خودم می گویم: « مواظب باش، حرف هایم را می شنوند ... بعد می گویند: تو به دین خیانت کردی. انتقام می گیرند و تمام!»
- در زندگی ام غسل تعمید داده نشده ام. فقط یک بار زمان تولد آن هم وقتی من راضی نباشم، خود به خود منتفی می شود. دارند تحریکم می کنند که اعتراف کنم. به نظرم این کار درستی نیست که دختری را این چنین بی رحمانه به میز محاکمه بکشانند. آن هم فقط برای اعتراف به بی دین بودن. قطعا بعد ولم میکنند تا به زنده گی ام برسم و خوشحال می شوند از اینکه به اعترافات یک بی دین گوش داده اند و مجبورش کردند دیندار شود.
- حالم خوب نیست رنگم پریده است و عرق کرده ام. احساس خطر می کنم. دیشب سلول بغلی ام را با سر و صدا بردند و دیگر برنگرداندند. این موضوع مرا مجبور می کند که احتیاط کنم، تا مثل آن کسانی که دیده ام نابود نشودم. تردید ندارم که ذهنم را هم می خوانند. من مثل آدم های دیگر گذشته ام را انکار نمی کنم و این روزها مدام در ذهنم جریان دارند.
- مبارزه ی غم انگیزی است. دهان بسته و مغز باز کرده ام. از دست میدهم ولی به دست نمی آورم. زندگی به زحمتش نمی ارزد انگار. خیانت ها و خشونت ها زبان باز کرده اند. زندگی دارد مفهوم واقعی اش را برایم از دست می دهد. مبارزه ... مبارزه ... زیباست وقتی فکر می کنی برای اعتقاداتت می جنگی. باید بیشتر مراقب زندگی ام باشم. من میتوانم از او دفاع کنم.
- هنوز دهانم را باز نکرده ام. آنها کلماتی را در رابطه با من پرتاب می کنند و من همه را می نوشم. خانواده ام را می بینم که در میان تماشاگران نشسته اند. چقدر خودم را از آن ها دور و تنها احساس م یکنم. آن ها را درک نمی کنم. آن ها دیندارند و خوشبخت زنده گی می کنند. ولی برایش چه کاری انجام می دهند؟ من خودم را به چه چیز و چه کسی وقف کنم؟ آیا در این صورت آزاد خواهم بود؟ قلبم از همه چیز خالی ست. هنوز کسی دارد حرف می زند . من چشمانم را می بندم ... !
- ... درباره ی تو تصمیم گرفته شد: « تو تبعید خواهی شد. بدون خانواده و برای همیشه تبعید خواهی شد. ختم جلسه»
آزاد شدم ... من آزاد شدم! ... کلماتم دوباره جاری شدند ... آسمان را دوباره خواهم دید ... اینبار با قدرت بیشتری می نویسم و انتقام کلماتم را می گیرم. چقدر به زندگی ایمان دارم... .
امروز
در استتار مه
در طلوعي سرد
با خون هاي خشك شده از شب گذشته
هجوم يادآوري برق تفنگ هايشان
و لباس هاي سراسر سياه
و گوشهايي كر
مي لرزاندم.
هر كي نمي دونست الان تو چه دوراني هستيم، با ديدن مناظره ها و دعواهاي كانديدا و بعدشم انتخابات سراسر تقلب، فكر مي كرد الان اواخر قرن نوزدهمه و تحولات نوپايي داره در زمينه ي منطق و رياضيات و در نتيجه فلسفه به وجود مياد!
من اصلا حوصله ندارم پس يه راست مي رم سراغ هدفم ...
سگ بشاشه به همه ي اونايي كه دعوا راه انداختن تو ايران. خيلي كم دردسر داشتيم اينم بهش اضافه شد. يه تــ خــــ مي به اسم محمود دهن لقشو باز كرد و پته مته ي همه رو ريخت رو دايره ... از همون جا جنگ شروع شد. حالا كاش همه ي اين جنگه رواني بود .. بدبختي ش اينه كه الان يه جنگ علاوه بر جنگ رواني هم داريم.
مامان واسم قيافه مي گيره. يعني حق ندارم برم بيرون! اي بابا .. خب من قرار دارم .. من با ناشر و با مدير موسسه و شاگردام كار دارم.
اين روزا كل زندگي من شده شبكه ي (اغتشاش گر) بي بي سي. اين از خدا بي خبراي وطني كه اخبار درست پخش نمي كنن. همش خالي بندي. همش كـــ س شـــ عــ ر بار ملت مي كنن.
ولي خودمونيم هــــــــــــــــــــــــــا اين محمود واقعا كثافته. حتي مي تونم بگم هتاك ِِ، يه هوچي سازمامندهي شده، يه دروغگوي تمام عياره.
پدر سگ چشم تو چشم اين همه آدم دروغ مي گه و عين خيالش هم نيست. حالا خودش نفهمه و قرص روان گردان زده بالا، وزير وزراش كه سالمن. اون دانشجوي عوضي، اون هاشمي ثمره، محصولي، علي آبادي نفهم كه ريد به ورزشمون چي؟ اصلن اينا هم هيچي خود و ل ا ي ت ف ق ي ه چي؟ اونم با ايناس؟ خب معلومه خره! صد در صد ..
من تحليل خودمو مي كنم از اين وضعيت به كسي هم كاري ندارم. به عنوان يه شهروند يه ايراني چه مي دونم به عنوان يكي كه تو اين روزا باطوم خورده و داره درد مي كشه مي نويسم.
چرا مردم انقدر خوابن؟ يعني واقعا دروغ هاي بي شرمانه ي اح م د ي ن ژ ا د رو نمي ببينن؟
اگه اشتباه نكنم ديشب اخبار 20:30 مچشو گرفت. نجف زاده بهش گفت مردم اعتراض داشتن كه شما بهشون گفتين خس و خاشاك .. و محمود در كمال بي شرمي باز هم دروغ گفت و زر زد كه من همچين چيزي نگفتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
درست بعد از اون 20:30 سخنراني ش رو نشون داد كه همونجا مردم تظاهرات كننده رو خس و خاشاك ناميده بود.
بعديش هم توي نشست خبرنگاران بود كه در جواب خبرنگارا گفته بود: در ايران آزادي مطلق وجود داره. كسي نيست بهش بگه آخه احمق، دروغتو اول بسنج! آزادي مطلق مي دوني يعني چــــــــــــــــي؟
...
هاله ي نور هم كه جاي خود داره؟ همه ي رسانه ها ازش حرف مي زدن كه نماينده ي كشور ايران همچين چيزي رو ديده و به كل آبروي ايراني جماعت رو برد با اين تخيلات ت خ م ي ش . جالب اينجاس كه با اينهمه سخنراني در محافل گوناگون از جمله در دفتر آيت الله جوادي آملي كه درباره ي هاله ي نور كرده وقتي ازش سوال كردن زد ريرش و گفت اين ساختگيه و من همچين چيزي نگفتم! اونايي كه مناظره ي اصلاح طلبان رو با محمود ديده باشن متوجه دروغگوييش در اين باره شدن.
اينو بگو كه چرا علي آبادي رو كه با جناقشه ورداشت كرد رئيس فدراسيون و با اين كارش ريد به ورزش ايران. كي مي تونه بگه چرا ما توي المپيك فقط يه مدال طلا داشتيم؟ اونم به قول هادي ساعي مرديم تا يه طلا گرفتيم؟ چرا رتبه ي ورزش ما از 29 رسيد به 53؟ بعدش محمود مي گه ورزش ايران در طول خدمت من به اندازه ي 10 سال پيشروي داشته و ورزشكاران ما در مدارج مختلف مدال هاي رنگين كسب كردن. گوه خوردي پدر سگ!!!! نمي ذاره دهنم بسته بمونه. انقد اين چيزا رو واسه خودم تكرار مي كنم كه عصبيم مي كنه.
ماجراي كردان هم يه بحث ديگه س! اينكه محمود وزير دروغگوش رو استيضاح نكرد و حتي به نمايندگان مجلس هشدار داد كه استيضاحتون غير قانونيه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اون نوباوه ي بيچاره چقدر زد تو سرش كه كردان بيا اسعفا بده و بي آبرو ريزي بكش كنار. ولي اين مرتيكه بي آبرو صندلي قدرت رو چسبيده بود و بي خيال هم نمي شد.
اين وسط يه چيزي داره اذيتم مي كنه. يه وقت فكر نكنين كه دروغاي جناب احمدي نژاد به همينجا ختم مي شه هـــــــــــــا. نخير .. حالا چهار سال وقت داره واسه خرافه بافي و دروغگويي.
جمعه نماز به امامت ولايت فقيه برگزار شد. من واسه اولين بار تو عمرم نشستم پاي تلويزيون كه خطبه هاش رو گوش بدم و ببينم بلاخره داستان اين اعتراضات و انتخابات و موسوي و كروبي و احمدي نژاد و كلا اين مملكت چي مي شه. يعني اميدي هست يا نه!؟
كه ديدم بلــــــــــــــه ... سخنراني در موضع گيري كامل انجام شد و رسما ريد به مملكت. حالا آقايون عمرا ديگه تخت قدرت رو بي خيال نمي شن و اين راهپيمايي ها و اعتراضات و باقي قضايا ادامه خواهد داشت تا جايي كه حداقل يه 200-300 تا آدم بميره و بلاخره يكيشون بي خيال بشن.
يكي نيست به اين آقايي كه قيافه ي مظلومانه گرفته بود بگه كه جناب شما ديدي كه محمود چه دروغهايي تحويل مردم داده؟ چه توهين هايي به اشخاص كرده و عين خيالش هم نيست؟
اي بابا چرا كسي تخمشو نداره بره اينا رو بهش بگه؟ شايدم خودش بهتر از هر كسي در جريان باشه ولي به روي مباركش نمياره.
نمي دونم ولي حس مي كنم اين وسط مردم بازيچه شدن. الكي الكي دارن آدما رو مي كشن ولي خودشون از مردم پاكستان و افغانستان و لبنان حمايت مي كنن. يا اصلن از همين عراق كه 8 سال با ايران جنگ كرده. من نمي دونم چرا اينا انقدر نفهمن. واقعا مصلحت كشور اينه كه به دشمنت ياري برسوني؟ اين نشون دهنده ي انسانيته؟ پس چرا همين انسان ها هموطناشونو به خاطر هيچي مي كشن؟
نمي خوام احساساتي بنويسم. احساساتم داره كم رنگ مي شه. بلاخره هم يه روزي مي رسه كه كامل مي كشمشون.
تحليلم كاملا شخصي بود. سعي مي كنم باز هم تحليل هامو انجام بدم حتي اگه اونا رو اينجا نذارم. من نمي تونم رياست جمهوري دهم رو به رسميت بشناسم حتي واسه خودم.
مي دونم كه خيلي ها مثل من اين روزها احساس خفقان مي كنن. احساس توهين به شعور مي كنن. احساس در بند بودن مي كنن و ... ولي همينجا بگم كه نبايد دست از مبارزه برداشت. هر حركت كوچك و مثبتي رسيدن به هدف رو نزديك تر مي كنه و آدم رو مصمم تر.
به اميد ايراني آزاد
ما دموكراسي مي خواهيم
پليس ضد شورش
باتون هاي برقي
شليك گلوله بر راه تنفس
ساختمان هاي نخراشيده بر سرهامان
و اشك كه بر صورت انسان ها جاري بود
فرياد هاي اعتراض
و مشت هاي گره خورده
آسمان نيز قرمز، به رنگ خون
و آب كه شور بود
سرزمين من
وطنم
ديگر مال من نيست
لبنان تبريك مي گويد
عراق خواستار نيرو است
!!!!
ما معترضيم
مثل همان كه مي گفتند
هنوز هم مي گويند
در مقابل جهاني شدن ايستاديم
و راست كيش و درست آيين نشديم
ما فقط دموكراسي مي خواهيم
پليس ضد شورش آوردند
باتون هاي برقي
و مشت و لگد بر معترضين
از زمين غرق خون، فرياد اعتراض بر مي خواست
در مشت هايمان گلوله
و در گلويمان آزادي
و من
سر بر بلنداي ذهنم
چشم هاي غرق حيرتم را
مي بندم
تا
ديوار هاي آهني ايزوله را
براي باقي عمر نبينم
آزارم نده
كشورم را نمي تواني گرفتن
من ناخن هايم را
بر ديوار فولادي شورشي ها مي كشم
و كلمه كلمه
اعتراضم را فرياد مي زنم
بيهوده چشم به نجاست كشيده ات را
بر قلب عريانم باز مي كني
نه لطافت دروغ هايت
نه گريه هاي به پس آب مانده ي سگت
هرگز حريف بدن باتون خورده ام نيست
من جوي رگ هايم را
تا پاي آزادي برده ام
و دستانم را سايبانش كرده ام
تا جوانه بزند
و ...
خشكي چشمانم
پرندگان مهاجر را مي هراساند
بدنم خون مرده
و لب هايم
لرزان
در انتظار فصل فرياد
تكرار مي كند
اسلحه ات را نشانم نده
دهانم را نمي تواني بستن
آرزوهايم را
در آسمان كهنه
تيره
و خاك آلود
با كشته شدگان مي رويانم
و شايد
من نيز
در اين راه
...
...
...
اسم من سونا است. من یک ایرانی هستم.
رهبر کشور من آقای خامنه ای است و رئیس جمهور کشورم آقای احمدی نژاد.
رئیس جمهور کشور من رئیس جمهور چندین کشور دیگر نیز می باشد. از جمله فلسطین و لبنان و چند کشور بدبخت بیچاره ی دیگر.
باید این را هم بگویم که رئیس جمهور ما خیلی خیلی آدم بزرگی است. چون در مناظره ای که با یکی از دیگر بزرگان کشور انجام دادند به ملت کشورش گفت که قطعنامه های شورای حکام مهمتر از شورای امنیت می باشد. به راستی من به داشتن چنین رئیس جمهوری افتخار می کنم که ظرف سه سوت قوانین جهان را تغییر می دهد.
رئیس جمهور کشور من فرق بین آژانس بین الملل و تاکسی تلفنی را نمیداند.و گرنه هرگز نمی گفت تمام ادعاهای آژانس در دولت نهم حل و فصل شده است.
خیلی دوست داشتم مستقیم با رئیس جمهور محبوبمان صحبت کنم ولی هیچ جوره پذیرای من نبودند. ایشان برنامه های مهمتری برای رسیدگی دارند. مثل تعطیل کردن روزنامه ی شرق، جامعه و ... !
دوستدار شما، سونا
ببين آدم حسابي
اگه ديدي نمي توني زندگي بكني
1 2 3 بكش بيرون
فايده نداره
ما امتحان كرديم نشد
هم درد داره
هم اصلا ممكنه وسط كار بيفتي بميري
يا گير مي كني بد فرم
بعد مجبور مي شن قطعش كنن
پس 1 2 3 بكش بيرون
روزهاي مضحكي را مي گذرانيم
روزها با هربي عزيزمان
كه به زودي پدر خواهد شد
خوش مي گذرانيم
و شب ها
با سيگارهاي تازه رل شده مان
به استقبال شازده مي رويم
همان شازده اي كه ما را لوس مي كند
انقدر كه صبح ها توان بيدار شدن و بلند شدن از تخت را نخواهيم داشت!!!
تو چرا خوابت برعكس شده دُختر؟
- چرا وقتايي كه نمي تونم سيگار بكشم بيدار بمونم؟
آهان ...
خيلي چيزا تقصير من نيست ولي اتفاق ميفتن
تقصير من نيست كه وقتي هوس مي كنم برم دستشويي حياط و بشاشم يه مورچه مياد توي سنگ توالت رژه ميره ...
به من چه ربطي داره كه مواظبش باشم تا نميره ... من ميخوام بشاشم
به من چه كه تو نبايد بميري ... نبايد له بشي ؟
كي حواسش به من هست كه من حواسم به يه مورچه ي زپرتي باشه؟
هــــــــــــــي ...
داري منو از آرزوهام مي كشي بيرون ... حاليته ديگه؟
تو حق نداري ... نه تو نه هيچكس ديگه ... و نه حتي خدا !!!
خودتم اينو گفتي ولي داري زيرش مي زني
اشک می ریزم برای فرشته هایی که در تاریکی مترو ها میمیرند
من خودکشی مصلحت اندیشانه ام را باور دارم
و در ذهن بیمارم رهایم
پدر آریوس دستانم را می گیرد و می بوسد
و نم اشکانش را در دستانم حس می کنم
می گوید فرشته ها مستحق مرگ نیستند
...
...
چه کثافتی می شد دنیا اگر آنها هرگز نمی مردند!
به شدت ترجیح می دم خودخواه باشم تا دیگر
خواه.
از دیگر خواه بودن چیزی جز نفرت و تعفن ندیدم. به زودی آتشی از عشق به خود روشن خواهم کرد!
***
مدت هاست متوجه شدم استعداد معتاد شدن را در بالاترین مرتبه دارم. دیگر نیازی به مواد مخدر نیست، زندگی هم اینک معتاد کننده ای قوی است.
***
دوست دارم برم زیر فرش خونه انقدر زمین و بکنم تا برسم به هسته ی زمین. هسته رو سوراخ کنم و برم توش
درش رو ببندم و تا آخر دنیا بمونم اون تو.
دیگه جدا حوصله ی هیچکسی رو ندارم!هیچکســــــــــــــــــــــــــی
دقیقا به همین قناسی که عرض شد.
***
ته سیگار هایم را یکی یکی درون لیوان پر از آب می اندازم
و فراموش می کنم رد دندانهایت بر تنم را
حالا ما فرمانروای تاریکی هستیم!
دنیا یک قفس بزرگه واسه آدمایی که همیشه یه جور زندگی می کنن.هر روز صبح با یه صدای گوش خراش از رادیو سر کار می رن،اخبار ظهر گاهی مسابقات ورزشی رو دسته بندی می کنه.
زیر نویس همه ی شبکه ها ی تلویزیون شده تبلیغ واسه ترک اعتیاد. واسه همینه که روز به روز اعتیاد داره بیشتر می شه. اخبار شبانگاهی سفر رئیس جمهور رو به استان های داخلی گزارش می ده.
و ما هر روز افسرده تر از قبل در تختمان هزار بار می میریم و زنده می شویم ...
پیامبران، آسمانی هستند
مانند آنتن های هوایی در آسمان
ساحرانی که فرود می آیند تا هدایت کنند
و پدرانی که ریش سفید بلند را نشانه قداست می دانند
عمر طولانی می کنند
عصاهای بزرگ و عجیب دارند
به بهانه ی مخالفت انسان ها از خدا برای آن ها درخواست شکنجه می کنند
دنیا را آب خواهد برد نوح!
تو چه می دانستی کشتی چیست؟!
تو اکوسیستم زمین را به هم ریختی
ملتی را کشتی
و سرانجام فرود آمدی
آیا حرص تو حالا تمام شده است؟
آنتن پیامبر نمای ما امشب به زمین سقوط کرد!!!
باید خاموش باشم، ساکت و آرام. بدون اینکه با کسی حرف بزنم زندگی کنم و حالا، تنها حالا می توانم افکار خط خطی و درهمم را بنویسم. آن هم فقط برای اینکه کمی از خطوط شکسته ی مغزم را بیرون بریزم تا آرام شوم و باقی زندگی اجباری را با رغبت بدوم.
من در غذابم. هرچه شراب می خورم تا کمی از منِ واقعی ام دور باشم، نمی شود. بی اختیار که می نوشم هم هیچ اثری بر من ندارد. انگار شراب هم از من ناامید شده است.
دارم استفراغ می کنم از این روزهای صاف که بدون هیچ پستی، بلندی ای در گذرند. انگار سیر روزها در اتاق چهار گوش روزنامه ای ام تمامی ندارد.
افسرده شدم. این دنیای پست فقط برای تعداد انگشت شماری از انسان هاست و من از این دسته نیستم.
دیگر حتی رغبت نمی کنم به شب بگویم "شب"!!! می گویم سیاهی ای که گه گاهی لکه های سفید دارد. همین وقت ها که سیاه است و گه گاهی لکه های سفید درش دارد به این فکر می کنم که از کجا می دانیم انسانیم؟چون همه می گویند انسانیم پس باید قبول کنیم که انسانیم؟؟
سرم دارد از این همه فکر میترکد...
هربی به اتاقم آمده و دارد دیوار را بو می کند. آیا ما نوعی سگ نیستیم؟ ما هم گاهی بو می کشیم.
درد دارم. همه جای بدنم و روحم درد می کند. یکجور درد خوشایند. شاید گوارا. جوری که نمی توانم توصیفش کنم. مثل داشتن یکجور آزادی است انگار. نمی دانم...
هربی از اتاق بیرون رفت و حالا دارم فکر می کنم که چقدر سکوت برایم ارزشمند است. یکجور قداست است، زبانی که هرکسی نمی فهمدش! انگار دارم در یک زندگی جاودانه قدم می گذارم. تنها این زمان است دچار یک فراموشی مهیج می شوم و دیگر حتی خودم را هم نمی شناسم. از بس که خودنویسم را در دستم می چرخانم و می خواهم بنویسم ولی نمی توانم. بعد از مدتی می بینم چه چیزهایی نوشتم! خودم هم از آنها و از اینکه چگونه به کاغذم یورش برده اند بی خبرم. دقیقا مثل حالا...
زندگی، زندگی، زندگی چقدر خواستنی نیست!!!
حس می کنم دارم می میرم. اتاقم بوی ناک شده. از همه ی خاطراتی که حمله کردند به من. آن هم در این وقت مرگ. یخ زده، سرد و بی تحرک در اتاق تاریکم افتاده ام...
هیچ روزنه ای در اتاق ندارم. فقط می دانم که آسمان سیاه شده. پس حتما باز هم لکه های سفید در آسمان ظاهر شده اند. با اینکه می دانم شراب بر من کار ساز نیست ولی باز هم هوس شراب کرده ام.انقدر مغزم را شکنجه می دهم تا فراموش کند. میدانم اگر فراموش نکند فاشیسم خواهد شد. شراب را با بطری سر می کشم. بطری بوی مرده می دهد، بوی متلاشی شدن جسم و فراموشی. روزهام هم بو گرفتن. همیشه با بو ها میانه ی خوبی داشتم. ولی این بار ... شاید اینبار هم به خاطر شراب است که احساس ترس می کنم.
بطری خالی را می گذارم روی میز چوب گردو. دستانم را جلوی دهانم می گیرم و محکم ها می کنم. یاد کتاب ها کردن افتادم. ولی کتاب بو نمی داد. بی رمق بر نعش کش بی چرخم افتادم.می خواستم از خودم فرار کنم ولی مگر می شد؟!
خاموشی ... خاموشی!
شراب می خواهم. شراب گس و تلخ زندگی را می خواهم. می خواهم تا آخرین قطره اش را روی زمین پر از کثافت بریزم و خلاص! از اینهمه تناقضات مزخرف آدم ها دارم بالا می آورم. از حرف های چند رنگ کثافت. از ترحم محبت نما. از خیلی چیزها که همه ی آدم ها دارند و من نمی فهممشان...از بوهای تندی که تا ته دماغ آدم می روند و خاطرشان را باقی می گذارند، از حرکات مقدس اجباری کلیسایی، از سن بلوغ، از بوهای سمج اتاقم که گذشته را مثل سیلی به صورتم می کوبد. از شهوت هایی که می گویند مقدس هستند و من جز کثافت نمی بینم.اصولا شهوت با کثافت قاطی است. دقیقا برعکس عشق. و دوست داشتن برعکس هر دویشان. اصلا حالا حوصله ی توضیح دادن فرق بین این سه را ندارم ولی شاید روزی قبل از تجزیه شدنم نوشتم.
سراسر این گذران اجباری، یک قصه ی مزخرف، یک بودن اجباری بیش نیست. تا می توانی کرم ها و مگس ها و سگ ها را دوست بدار! و انسان ها را ...
قدم می زنم در خیابان های شورشی که روزی سرازیر بودند از خون
در خیابان های شلوغی که اسلحه حرف آخر را می زد
و خون که آخرین نفس را عبور می داد
شعار ها خشکیده بر لب
و نگاه های نیمه تار بر چشم
و تقدیر که بی تابانه پیش می رود
شاید یک روز در همین خیابان ها
خودکشی مصلحت اندیشانه ای کردم
دیگر حتی خزعبلات مقدسانه ی کلیسای سرکیس هم نمی تواند مرا منصرف کند
این همان است که من فراموش کردم و آنها مدام انکارش می کنند
...پنج شنبه صبح ساعت 8:40 شرکت یادمان سازه دفتر روابط عمومی
من: سلام. ببخشید می تونم آقای جعفری رو ملاقات کنم؟
مرد: خودم هستم. بفرمایید
من: برای جشنواره ی هنرهای تجسمی فجر باید از برج میلاد و کارگاهش چند تا عکس بگیرم ولی به من گفتند باید بیام پیش شما و مجوز ورود به کارگاه رو بگیرم.
مرد: جشنواره ی چی هست؟
من: جشنواره ی هنرهای تجسمی فجر که امسال اولین سال برگذاریشه و شرکت کردن در این جشنواره هم برای من خیلی مهمه.
مرد: محصلی؟
من با تعجب! نخیر لیسانس دارم! تازه درسم تموم شده.
مرد: معرفی نامه ای چیزی داری؟
من: بله فقط یه معرفی نامه دارم از موزه ی هنرهای معاصر که می خوام تو این جشنواره شرکت کنم.
مرد: این که کافی نیست.
من: قول می دم زود برگردم. فقط چند تا عکس ... و در طبقات پایینی برج .. . کارت شناسایی هم می ذارم.
مرد با اخم و بی حوصلگی: نمی شه. اگه ما بخوایم از خونه ی شما عکس بگیریم شما اجازه می دین؟
من: ولی خونه ملک شخصیه شما نمی تونید ملک شخصی رو با ساختمان دولتی مقایسه کنید.
مرد: برج فعلا در حوزه ی اختیارات ماست و من نمی تونم اجازه ی ورود رو براتون صادر کنم.
من: ولی برای من خیلی مهمه من کلی وقت گذاشتم. ایده ی خیلی خوبی دارم که باید اجراش کنم.
مرد لیوان چای را هورت کشید و مشغول تایپ کردن شد.
من ولو شده روی مبل، حتی قدرت ادامه حرف زدن هم نداشتم!
مرد: نمی شه که هر کی اومد بهش مجوز داد. باید بری همونجایی که می خوای تو مسابقه ش شرکت کنی. ازشون معرفی نامه بگیری ببری روابط عمومی شهرداری. اونا درخواستت رو ابلاغ می کنن به شهرداری کل و بهت خبر می دن که توی جلسه ی حضوریشون شرکت کنی و علت عکاسی ت رو بگی. بعد اگه موافقت کردن ابلاغیه رو برای ما فکس می کنن که خانوم فلانی می تونه در فلان روز از برج و کارگاهش عکس بگیره. اینم شماره اش 5563031
من روی مبل نشسته ام. دلم می خواست بلند بشم و داد بزنم. و با لیوان بکوبم توی صورت مرد. ولی فقط سکوت کردم.
من: می شه لطفا مدیر این شرکت رو نشونم بدید؟
مرد: مثل اینکه متوجه نشدی. می گم برج تو حوزه ی اختیارات ماست و ما اجازه نمی دیم.
من عصبانی شدم و از روی مبل بلند شدم: شما مطمئنی که قسمت روابط عمومی کار می کنید؟
مرد: البته
من: ولی من شک دارم چون شما خیلی بی ادب هستین. این چه طرز برخورد با یه خانومه؟ من دارم از شما سوال می کنم و شما به عنوان کارمند موظف هستید به سوالاتم جواب بدین. برج از سه متر زیر زمین تا سه متر بالاترش مال خودت. نخواستم.
من چشمام پر از اشک شد و با بغض از شرکت یادمان سازه بیرون اومدم.
...
امشب منتظرم است
روی جدول های بلند تبس نشسته و با سیگار برگی مشغول است
می خواهم امشب، همین امشب ... دست خط های هزار ساله ی سونا سیریس نشانش دهم
تا یادش بیاید وقتی در مصر، آینه های طلایی را می دیدیم
بغضی از دوری هردویمان را فرا می گرفت
...
حالا
این آویزهای گردن بر من سنگین، سنگینی می کند
امیدوارم تا وقتی که می رسم سیگارش را تمام کرده باشد