تبليغاتX
DIFFERENT
بع بع کردن از نوع فلسفی !

حالا وقت اون رسیده که خودت باشی.

اون جوری زندگی کنی که خودت دوست داری. دقیقا مطابق شدت ها و ضعف هات!

نذار چیزی، احیانا کسی رو بهت تحمیل کنن.

خیلی راحت بگو .. نه! نمی خوام ...!

چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سختــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه؟؟؟؟؟؟

خاکـــــــــــــــــــــــــــــــــ تو سرت! اصلا تو برای چی زنده یی؟؟؟ هان؟؟

واسه اینکه یه ماشین به ترافیک شهر اضافه کنی؟؟

واسه اینکه مصرف برق و آب رو زیاد کنی و بقیه رو از دیدنی ها و نوشیدنی های لذت بخش زندگیشون بندازی؟؟؟

واسه اینکه بری خیلی تخماتیک وار به فلان آشغال رای بدی .. چرااااااااا؟ چون پسر عموی خواهر شوهر خواهر همسایه ی پسر خاله ت اینا گفته آدم خوبیه!

ای خاک تو سرت ... با این form زندگیت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02ساعت   توسط سونا  | 

 

نمی دونم چرا وقتی پای تعهد و قانون و دل و دلدادگی میاد وسط

من به کلی می شاشم.

شاید واسه اینه که من در قید حیات نیستم.

زندگی من قانون کلی ش رو از دست داده. حالا منم شدم یکی مثل تو!

صبح که از خواب بیدار می شم دلم بدجوری یه جوریه ..

دوست دارم یکی پیشم باشه

ظهر ازش خسته میشم و می گم تنهام بذار

عصر اگه به پر و پام بپیچه می گم برو گم شو  .. بعد دوباره نزدیکای شب دلم هواشو می کنه!

دیگه خسته شدم از این اخلاق که این روزا چسبیده بهم و ولم نمی کنه.

تا وقتی که بود زندگیم داشت خوب پیش می رفت .. ولی این روزا بهم ریختگی توی زندگیم داره بیداد میکنه.

دارم دیوونه تر می شم

وحشی تر

دلم یه رابطه ی جدید می خواد، یا همون رابطه ی قدیمی که تموم شده دوباره شروع بشه

من خیلی بهش محتاجم

ولی اون هم مثل خیلی های دیگه اینو نمی فهمه، درک نمی کنه

حالا من یه گهی خوردم، گنده بود ولی خب شاید هر کسی این کارو میکرد .. تو که می دونستی من حرف نزده م ! دوست دارم حرف های گنده گنده بزنم .. نباید اینطور سخت و طولانی ولم می کردی!

...

زندگیم بدجوری قاطی شده

من از زندگی فقط یه چیز می خوام ... یا می خوام اون برگرده .. یا هیچی نمی خوام!

رابطه ی جدید هم نمی خوام ... من هیچکس رو به خودم راه نمی دم .. من یه بچه ی لوس و غرغروو ام که فقط ...................!

پ.ن: اون نقطه چین های آخر واسه اینه که من هنوز محدودیت نوشتاری دارم .. می بینی ... آزادی هم واسه من توی چهارچوب تعریف شده!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/31ساعت   توسط سونا  | 

هی ... من خیلی عصبیم! مامی رفته عروسی وحید، پسر رئیس سابق سازمان بهزیستی!!!

و من طبق معمول توی خونه تنهام. نه اینکه از تنهایی بترسم یا بدم بیاد. نه ... برعکس من خیلی تنهایی رو دوست دارم و بهش خو گرفتم. می خوام یه چیز دیگه بگم ...

تنها بودم. رفتم از سوپر دریانی یه عالمه هله- هوله خریدم و برگشتم! پفک ها رو ریختم توی یه کاسه ی بزرگ  و پریدم تو حیاط. داشتم به این فکر می کردم که اگه مامان آخر شب بیاد خونه ببینه من نیستم چی کار می کنه. داشتم فکر می کردم که اگه من از خونه فرار کنم و برم و دیگه نیام می خواد چی کار کنه. اصلا من باید چی کار کنم...

رفتم توی اتاقم و تمام کاغذ هایی که فکر می کردم ردی از من دارن رو از بین برم و اون هم با آب که عمرا نشه برشون گردوند. تمام شماره تلفن های دوستام رو که توی کامپیوتر داشتم رو هم شیفت دلیت کردم که نتونه بهشون دسترسی پیدا کنه و احیانا سراغی از من بگیره!!! ...هر چقدر طلا و پول داشتم برداشتم و با شناسنامه و پاسپورت و بانی و دوربینم و دفتر دیزاینم و یه چاقوی ضامن دار و یه کم خرت و پرت پوشیدنی زدم بیرون ... ماشین رو هم نبردم که برام یه وقت دردسر ساز نشه! آخه گواهی نامه ام رو چند وقت پیش به همراه کیف پولم دزدیدن. بگذریم...

ساعت 9 بود که زدم بیرون ... آزاد ... رفتم بسکین رابینز ... یه شام حسابی خوردم و بعدش رفتم پاساژ گردی. چند تا گالری سر راهم بود، یه سری هم به اون جاها زدم و چند تا عکس هم گرفتم. خیلی شگفت انگیز بود ... رفتم پارک ... خنکی هوا رو حس می کردم ... مامان حتما داشت خوش می گذروند ...خب به من هم داشت خوش می گذشت ... یه بستنی خریدم و نشستم روی نیمکت پارک ... وای .. وای .. خیلی خوب بود . صدای خنده ی بچه ها ... بی اختیار یاد محمد افتادم ... همیشه می گفت: سونا، پاک تر و قشنگ تر از بچه ی آدم موجودی رو می شناسی؟ یادش به خیر ... خیلی وقت بود که دیگهع ازش خبری نداشتم ... من از خودم هم هیچ خبری نداشتم. بلند شدم که قدم بزنم ... دلم سیگار می خواست. آقا، لطفا یه پاکت دانهیل قرمز. مرد نگاه بدی بهم انداخت و سیگار رو مقابلم گرفت. سریع پولش رو دادم و برگشتم. نمی دونم چرا اونجوری نگاهم کرد. من که سر و وضعم بد نبود! شاید چون این وقت شب ازش سیگار خریدم  ... ! بی خیال...

برگشتم توی پارک .. داشتم دنبال نیمکتی می گشتم که دورش خالی باشه. حوصله ی شلوغی رو نداشتم. یه سیگار .. دو سیگار .. سه تا .. چهار تا .. پنجمی ... ششمی .. یاد بابا افتادم. قرار بود بیشتر از سه تا سیگار در روز نکشه! اون بدجوری سرفه می کرد. باز دوباره بلند شدم. موبایلمو روشن کردم .. هی ...ساعت از یازده هم گذشته بود ... من گذشت زمان رو اصلا متوجه نبودم. قدم زدم .. یه پسری گردو می فروخت ... یه فال بده! اوکی آبجی ... هی پسر من آبجی تو نیستم! اوکی .. ما عادت داریم. عادت خوبی نیست.. ترکش کن! 1200 تومن می شه.......

همه ی گردو ها رو در حال قدم زدن خوردم .. حالا نم یدونستم باید چی کار می کردم ولی نمی خواستم خودم رو به خاطر کاری که کردم سرزنش کنم ... کاش حداقل ماشینم رو میاوردم .. نور ماشین ها اذیتم می کرد ولی خوشحال بودم که در تاریکی مطلق شب نیستم .. دلم چای می خواست .. یا قهوه.

داشتم به این فکر می کردم چه خوب می شد اگه مثل تو فیلم ها یه نفر از این دوره گرد های پیر ببینم و برم کنار بساطش بشینم و اون برام چای بریزه و ..!

رفتم توی یه کافی شاپ ... خانوم شرمنده .. تعطیل کردیم! آقا هنوز دوازده نشده  .. بله .. اماکن گیر می ده ... !

هوا خنک بود ... نمی خواستم به چیزایی فکر کنم که باعث آزارم می شدن .. انقدر راه رفتم که نفهمیدم کجام .. بدون هیچ فکری .. خالی خالی .. نور ماشین گشت رو که دیدم قلبم از جا کنده شد .. نمی خواستم اونا بهم تذکر بدن یا احیانا منو ببرن .. خودم رو خیلی سریع قایم کردم تا رد شدن. داشتم جهت یابی می کردم که کجام .. رفتم اون دست خیابون .. باز سیگارم رو درآوردم .. یکی .. دوتا .. سه تا .. .. .. چرا من به چرا هام نمی رسم؟ چرا نمی تونم بعضی از حس هام رو مغلوب کنم؟ چرا نمی تونم مثل بقیه ی هم سن و سال هام بی خیال باشم و نهایت دغدغه فکریم باشه تهیه لباس و رنگ آرایشم توی پارتی دوست پسر دوستم؟ چرا نمی تونم از چیزی دست بکشم که میدونم مال من نیست؟ چرا نمی تونم یه زندگی راحت رو تجربه کنم؟ چرا حالا که همه چیز مرتب شده من مرتب نیستم؟ چرا ..؟
نور ماشین هایی که از رو به رو میومدن اذینم می کرد. عینک آفتابیم رو درآوردم تا بزنم به چشمم .. وای .. همه ی چشمم خیس بود .. خنده م گرفت .. عینک رو زدم و راه افتادم .. من هیچوقت به اینکه دیگران در موردم چی فکر میکنن اهمیت نمیدم .. شاید این رفتارم من رو در نظر دیگران دیوونه نشون می ده .. نشستم روی جدول کنار جوب .. کتونی هام رو درآوردم .. کوله پشتیم رو باز کردم و کفشام رو گذاشتم توش .. بلند شدم و راه افتادم .. همه چیز زیر پام می رفت ولی من اهمیتی نمی دادم .. درد سنگ های زیر پام رو حس نمی کردم .. باز نور چراغ گشت رو دیدم .. گوشه ی یه درخت کز کردم تا برن .. بالای سرم رو نگاه کردم ... اون یه درخت مصنوعی بود پر از چراغ های نقره ای .. یاد کریسمس 96 افتادم در بیرمنگام .. وقتی که همه فریاد می کشیدن
Merry Christmas  و من در درون خودم آآآآآآآآه .. ! اون موقع من هنوز کوچیک بودم .. ولی خیلی دوست داشتم جمله ای رو که با ذوق و شوق روی یه مقوای بزرگ نوشته بودم رو به زبون بیارم ... Somebody Kiss Me! Merry Christmas !!

اون سال از بابا و مامان یه گردنبند هدیه گرفتم که یه قلب آویزونش بود و روی قلب نوشته بود Bell .. بابا می گفت بل در فرانسه یعنی زیبا رو .. هنوز هم اونو گردنم دارم .. گرمای اون قلب رو حس می کنم .. !

پاکت سیگارم خالی شده بود .. انداختم توی سطل زباله .. چراغ های مغازه ها روشن بود .. رفتم توی سوپر مارکت .. دلم لواشک می خواست .. خریدم و زود اومدم بیرون .. موبایلم زنگ خورد .. اه کی بود این وقت شب؟ .. Alina. Home  وای .. اصلا حال این یکی رو نداشتم .. گوشی رو خاموش کردم و راه افتادم .. لواشک رو باز کردم و می خوردم .. نشستم روی جدول .. خسته شده بودم .. ساعت نداشتم .. دوباره گوشی رو روشن کردم .. ده دقیقه به یک بود .. بلند شدم و راه افتادم .. چرا فوق لیسانس قبول نشدم؟ .. من که با تمام توانایی درس خونده بودم .. اگه مامی راضی نشه که من بمونم همینجا .. چی کار باید بکنم؟  شاید بهتر باشه ازدواج کنم .. هی .. حسابی به این حرفم خندیدم .. من؟ ازدواج؟ وای .. هیچوقت .. یا حداقل .. الان نه ..! من کلی برنامه دارم برای آینده م .. باید فوق قبول شم .. باید برای مامی یه همسر خوب پیدا کنم .. اون که خودش کاری نمی کنه .. از مهر ماه هم اگه بره دانشگاه .. دیگه زمان آزاد کمی داره .. وای .. سونا .. بیچاره می شی .. اون ماه چند ساعت رفتی نشستی توی اینترنت؟ .. شاهین راست می گه .. 60 ساعت آنلاین بودن واسه حل کردن 6 نا معمای 20 دقیقه ای توی یه هفته خیلی زیاده !!! خوب می شد اگه می تونستم دهن این ممرضا ی مغرور رو آسفالت کنم .. البته می تونم ولی علیرضا می گه اون آدم خطرناکیه .. دهنش چفت و بست نداره .. من هم که حساسم حسابی .. باید بذار سر فرصت حالشو جا بیارم .. نمی دونم حالا چرا وحید اولویت چای داغ رو برداشته؟ نکنه همش زیر سر این ممرضا باشه؟ اوه شیت ..

خوبه که آلینا دیگه زنگ نزد .. حتما خونه زنگ زده دیده نیستیم .. فوضولیش گل کرده .. وای راستی فردا باید برم پیش استاد .. بعدش هم برم که شماره ی فیپا رو از ناشر بگیرم .. اوه چقدر کار دارم .. دانشکده هم باید برم .. استاد راهنمام رو باید ببینم .. این پایان نامه هه رو خوند یا نه .. کاش میثم هم بود .. اون فقط یه ترم دیگه داشت تا تموم شه درسش .. حیف .. خیلی حیف بود برای مردن .. من نمی دونم چرا این پیرپاتالا نمی میرن .. جاش هی این جوونای بیچاره ..! بیچاره میثم .. .. !

یادم رفت پول بنزین رو با آرام حساب کنم .. اه .. آخه بنزین آزاد باشه لیتری 400 تومن؟ .. کون سوزی داره خب .. ماهایی که هنوز جایی شاغل نشدیم چی کار باید بکنیم؟ .. اون پسرایی که می خوان ازدواج کنن چی کار باید بکنن؟ .. بعد می گن فساد زیاد شده .. خب شما جوونا رو محدود نکنید .. انقدر تورم ایجاد نکنید .. ببینید ماها چه جوری می شیم .. باز خوبه پسر نشدم .. وگر نه حسابم خراب خراب بود .. وای .. واسه کتابم چی کار کنم؟ هی داره عقب میفته .. آخه لعنتی کدوم دانشجویی 600000 تومن پول داره واسه چاپ کتاب؟ .. تازه بدون حق تالیف .. .. ..  .. . ..

چقدر دلم تنگ شده .. کاش می شد یه زنگ زد و مثل قدیما باهاش حرف بزنم .. خب .. قبول دارم که تقصیر من هم بود .. ولی اینو باز هم می گم .. هر رابطه ای متفاوته .. شاید لازم باشه یه میخ بدم و بکوبم تو سرش .. شاید هم لازم باشه من جمله یی رو که بهم گفته با میخ بکوبم تو سرم .. وای .. هشت ماه می شه که رابطه مون خراب شده .. پس چرا من نتونستم باهاش کنار بیام ؟ .. نگار می گه اعصابم کلی راحت شده .. ولی اون نمی دونه سونای توی جمع با سونای توی خونه خیلی فرق می کنه .. شاید من اشتباه کردم .. شاید شروع اون رابطه از اول هم اشتباه بود .. ولی به هر حال شکل گرفت .. اون که می گه اشتباه نبود .. خب .. می دونم .. ولی پس چرا .. به قول یکی از دوستام .. تاوان نفهمی یکی دیگه رو من دارم پس می دم .. البته اینم بگم ها .. من خیلی توی این به هم خوردن مقصر بودم .. اینو با تمام وجودم قبول دارم .. و بهش حق می دم .. ولی خوشحالم که دوباره فرصت دارم .. اون گفته منو می بخشه .. از ته دل هم می بخشه .. فقط باید زودتر دست به کار شم .. خب دست به کار که شدم .. فقط یه مشکلی دارم .. .. اصلا نمی خوام بهش فکر کنم ! .. حل می شه .. و من دوباره می شم .. !

من اینجا چی کار می کنم .. کوله رو به زحمت از پشتم در میارم .. کلیدم کو؟ در و باز کردم .. چراغا رو روشن .. از پله ها رفتم بالا .. مامان هنوز نیومده .. شناسنامه و پاسپورت رو گذاشتم سر جاش .. پولا و طلاهام و ریختم توی صندوقم .. کوله رو خالی کردم .. بانی .. بانی کو؟ .. آهان .. گذاشتمش توی کشوی میز تحریرم  .. چاقو و بقیه ی چیزا رو درآوردم .. چقدر خسته م .. یه دوش گرفتم .. ساعت پنج دقیقه مونده به سه .. موهامو خیس خیس بافتم و پریدم توی تختم .. وای .. باید یه سر به هربی بزنم .. خوابیده .. خوبه .. دوباره رفتم توی تختم .. شب به خیر !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/26ساعت   توسط سونا  | 

بیزار از حال

در انتظار

شاید!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت   توسط سونا  | 

بابا ...

     امروز روز تولد من است. من این ماه، این روز و این جشن را بدون تو نمی خواهم. در این چند سال کوچک، اتفاق هایی بزرگ افتاده که تو شاهد بزرگترینش بودی.استادی دارم که می گوید انسان های بزرگ قبل از مرگ شاهد بهترین رخداد زندگیشان خواهند بود. مرگ تا قبل از بهترین رخداد به سراغ آن ها نمی آید. خوشحالم که تلاش من برای تو بهترین رخداد بود و ناراحتم از ... نبودنت.

      حالا بابا، من می توانم بلند بخوابم، آرام بشنوم، خوب درک کنم، و با لذت بنویسم. می توانم دوست داشتن را حس کنم، غصه ها را درک کنم و آرزو کنم. می دانی که من هنوز به آرزوی های کودکی ام امید دارم.

     با این حال، هنوز هم در لحظه ویران می شوم، هنوز هم زیاد غصه می خورم، هنوز هم گاهی فراموش می کنم که زنده هستم، ... . هنوز هم بهانه می گیرم به خاطر نبودنت و به خاطر آخرین روز... به خاطر دیدنت در اون صحنه ی وحشتناک و به خاطر خیلی چیزهایی که هرگز تکرار نخواهند شد.

     ... بابا، دوستانی دارم به صفا و محبت خودت. دیروز و امروز سیل تبریک ها برای من جاری شد و ظاهرا تا پایان امشب ادامه خواهند داشت.پدر آریوس مهربان دیشب دعوتمان کرده بود و به سبک خودش برایم تولد گرفته بود. یک تولد سرخپوستی!!! مامان یک هفته ست که خونه رو برای من ترئین کرده و هر روز با یک چیز سورپرایزم می کنه... استاد جدیدم یک ذره بین هدیه داد و دوستانم ...!

بابا، همه سعی در خوشحال کردن من دارند. مجبورم در جمع وارونه سونایی باشم از تنهایی!

بااین حال، حالا که برای تو نوشتم خوشحالم.

   حالا من در کنار کسی هستم که دست های نوازشگرش را از دور حس می کنم، مهربانی صدایش را در گوشم دارم و تصویرش را در ذهن همیشه بیدارم.

     من در راهی بودم بیراه!! ... ولی او، همان که ذهنم را ارجاع می دهد به یک واقعیت ناپیدا و درونی، بیدارم کرد. نه نه بابا! فکر نکن که تلاش تو برای پایداری و رشد من بی فایده بوده! هرگز چنین نیست. من زیاد در رویاهایم فرو رفته بودم. اشکال از رویاها و حقیقتی بود که می خواستم و نمی خواستم. تو بهترین و ارزشمندترین پدر دنیا بودی و هستی و برای من خواهی بود.

    با این حال خطر از من گذشت! و چه خوب که گذشت...حالا فرصتی دارم برای نوشتن و ثبت لحظه هایی که بی پروای بی پروا بودم. یادت که هست...سونا همانی ست که بی فرصت لذت از زندگی سکوت کرد! من همانم...گاهی که مامان از بغض و از تنهایی به خلوت تنهای تنهای من پناه می آورد می گوید، سونا... کاش هرگز تلاشی برای به وجود آمدنت نمی کردیم. تا در این نکبت سیاه زندگی بدون سرپناه نمانی! از زمانی برایم می گوید که حتی قدرت شیر دادن را نداشت و تو که مهربانی را از تو آموختم به آرامی و مهربانی کودک چند روزه ات را تا سینه ی عشق مامان بالا می آوردی تا من ...!

می گوید بعد از زایمان از افسردگی رنج می برد و تو هر لحظه در کنارش بودی و التماس می کردی تا کودکش را که با سر و صدا انگشت می مکید سیر کند. بابا...من همان کودکم! حالا دختر خانمی شدم بیست و دو ساله، پر از انرژی برای کشف ندانسته ها، محکم و ایستا. و دوستانی که لطف دارند می گویند مهربان!!!

    من همه را مدیون تو، مامان و مهربانیتان هستم. کاش می شد تا امسال در اولین سالگرد بهبودی دستان گرمت را ببوسم. کاش حداقل می شد که صورت مهربانت را دوباره ببینم، یا صدایی یا حتی....آه ! او هم نیست تا در آغوش گرمش لحظه ای گریه کنم شاید غمی که نمی توانم بنویسم را کمی سبک کنم. همه چیز تقصیر من و رویاهای من است! من هرگز به دنبال رویا نخواهم رفت.

    بغض چند روزه ام بالاخره فروریخت. حالا خیال می کنم در آغوش گرم پدری هستم مهربان و گریه می کنم و گریه می کنم و گریه می کنم!!

    بی نهایت دوستت دارم و می بوسمت در این اولین سالگرد بیست و دو سالگی!

دخترت سونا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/09ساعت   توسط سونا  | 

 

امشب کر شده ام

     نه هق هق های مادرم را می شنوم

             نه صدای سوختن قلبم را.

                                                       امشب جمیع صداها

                                               بر گوش های دیوانه ام

                                                          بی قرارم

                                                      تشنه ام

                                    چنگ می اندازند.

                                            تا در طلوعی روشن

                                                 نبود ماه دیشب را

                                   به لبخندی هر چند کوچک،

                                                       کودک،

                                      فراموش کنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/01ساعت   توسط سونا  | 

سگ خانه ی ما

        هم چیپس می خورد

                      هم شراب.

 

                                      هم می نالد

                               هم می خندد.

                          هم سکس دارد

                     هم نان شب.

 

سگ خانه ی ما

    راهبی ست

        مقید به اصول

            هرگز ادرار نمی کند بر فرش

                                                   بر من

                                                            و شاید بر خودش.

 

                                                 سگ خانه ی ما

                                         شرف ها دارد بر تو

                                     که خیال نجست

                 در ذهن من کرم وار می لولد

                                                 و تو

                                                 بر فرش ساعت ها

                                                          آسوده قدم بر می داری.

                                                                  چون ساعت برنارد

                                                                          عصای کالیو

                                                                                  و ... !

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت   توسط سونا  | 

تاریکی مضطرب کننده ای حاکمه. من تنها منی ست که هنوز خواب بر چشمانش نیامده. دارم به خیلی چیزها فکر می کنم. محمد توی وبلاگش نوشته که خیلی دوست داره سیگار رو ترک کنه. یعنی سعی می کنه ولی نمی شه. فکر می کنم وضع من از محمد خیلی بد تره!

من هم سیگار می کشم و هم مشروب می خورم. نه به خاطر اینکه پدر و مادرم هم مشروب می خورند، دلیلش این نیست. یادمه وقتی بچه بودم و مدرسه می رفتم، یکی از معلمام بهمون گفته بود سیگار و مشروب حس چشایی رو کم می کنه. من همون موقع فکر کردم چقدر خوبه آدم علاوه بر نداشتن تکلم و شنوایی، حس چشاییش هم از دست بده. یه جورایی هنوزم همینجوری فکر می کنم. من هنوز به خیلی از اعتقادات بچگیم پایبندم.

...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/20ساعت   توسط سونا  | 

رفتم ...

 بی تمنایی          بی هوسی         بی شوقی          کوبه ای کوبیدم         و فرار !

گفتم ...

پیامم را        آزاد           غمگین            حقیقت        تلخ         و فرار!

برگشتم ...

بی رمق       ترسان          پر از دلهره          اضطراب        ویرانی       سکوت!

سکوت..................................................................................................هیچ!

پرتگاه ... مرگ ... لبه ی زندگی ... شادی ... عشق شاید ...!


(در سوگ نادر ابراهیمی، برای رایکای کوچکش!)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19ساعت   توسط سونا  | 

دیشب …

از دخمه ی گندیده ی خیالم،

بیرون آمدم.

تا در روشنایی اندک ماه،

دستی نوازگر

بر شانه های زنانه ی مادر بکشم.

با چشمانی تلخ

و قلبی آزرده

و ذهنی مشوش

تمام احساسم را

به عزیزی سپردم.

و حال بی رمق

بی هیچ آگاهی

پر از توهم

و مغشوش

در اتاقم

به نفس نفس افتادم.

زخمم دوباره سرباز کرده،

و چنان شعله ور است

که  ماه از من می گریزد.

و دریاها

بر سر راهم خشک می شوند.

و من،

همچنان،

با نفسم،

برای شنیدنش تقلا می کنم.

من بر فرشی از خاکستر نشته ام.

تشنه،

در جستجوی نشانی.

بی رمق !!!

بی هیچ آگاهی !!!

پر توهم !!!

و مغشوش !!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/06ساعت   توسط سونا 

 

خواب دیدم،

در لونا* هستم.

در بالاترین اتاقِ سفیدِ هتل.

       زیر پایم،

         شهریست به وسعت جهان،

            و به زیبایی پاریس،

                و به روشنی دل زیبای در گور خفته ام.

آسمان اما

    تیره است و غمگین،

        آماده بارش بغض چندین ساله اش انگار!!!

و من،

      که مات و مبهوت

       با دلی به دلتنگی همه زیبایی های زیر پایم،

       میان تضادی تیره و روشن

       میان آسمان و زمین

       ایستاده ام!!!

 

*: لونا هتلی است در بالاترین مرتبه ی جهنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/02ساعت   توسط سونا  | 

چقدر فیلم ها و نمایش ها مسخره شده.

چقدر زندگی خنده دار و خوش خوشان و بی قیده.
چقدر بعضیا معلم ادب و احترامن.

چقدر من خوابم میاد.

چقدر هوا خوبه و بارونیه.

چقدر آدم ها فکر می کنن آخر همه کارن.
چقدر هیچی وجود نداره که بتونه 24 ساعت خنده هاي سردرد آور منو جمع و جور نگه داره.
چقدر تو به همه چیز گیر می دی.

چقدر من دلم می خواد بچه بزرگ کنم.

چقدر می گن چقدر چشمای تو پاکه.

چقدر خونه ی آیدین آغداشلو قشنگه.

چقدر دلش می خواست، براش از سفر سونا بیارم.

چقدر حیف شد که وقتی سونا آوردم قبولش نکرد.

چقدر امروز دلم می خواد یه کار غیر عادی بکنم.

چقدر ... !

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت   توسط سونا  | 

 

پدرم مرده بود. روز دوم مردنش بود که فهمیدم چه بلایی سرم اومده. من نمی تونستم کنار گورش بمونم. با مادرم، مادربزرگم، عمویم و پسر دایی ام به خونه برگشتیم.

این هجدهمین باری بود که توی این دو روز، به گورستان می رفتم. برای همین من رو اسکورت می کردند. نمی گذاشتند تنهایی برم.

...

من هنوز توی رخت خواب بودم. همه ی اتفاق های چند روز گذشته رو فراموش کرده بودم. ولی با صدای مامان همه حقایق مثل سیلی محکمی به صورتم خورد.

سونا پاشو همه رفتند خونه ی مادر. من صبر کردم تا تو بیدار بشی... و بعد از اتاق بیرون رفت.

با غمی که دوباره به سراغم اومده بود، بلند شدم. دنبال یه بهونه می گشتم که توی خونه تنها بمونم. گفتم: مامان، من باید برم پیش ساموئل. ظهر باهاش قرار دارم. بهش می گم که اون هم بیاد خونه ی مادر. خوب؟

باشه. ولی دیر نکنی ها. زشته...

دیر نمی کنم. زود رفتم دستشویی که چشمش به من نیفته و از اجازه یی که داده بود پشیمون نشه...

تا ظهر سه ساعت وقت داشتم. دلم می خواست یه چیز از قدیم پیدا کنم و با خودم ببرم. رفتم توی انباری کهنه و پر از خرت و پرت خونمون. اونجا همه چیز بود. کشو های بدون کمد و پر از کاغذ و کتاب. سینی های چوبی کنده کاری شده. کالسکه بچه. سیم و طناب و کلی آچار ...! و یه گرامافون که خیلی دلم می خواست یه روز کارش بندازم. یادم اومد مامان همیشه می گفت: بچه که بودی یه پارچ شربت روی گرامافون خالی کردی. از اون به بعد هم دیگه کار نکرد...

بردمش تو اتاقم.یه صفحه بود که بابا خیلی دوستش داشت.انقدر که روش جای سالم نمونده بود. بابا اسمشو همه جای صفحه نوشته بود تا یه وقت کسی هوس بلند کردنش رو نکنه.

صدای فرانک سیناترا رو نشنیده بودم. با استرس صفحه رو گذاشتم روی گرامافون... خیلی به سالم بودن دستگاه امید نداشتم ولی ... در اوج ناباروی کار کرد!

Strangers In The night Exchanging Glances…

لحظه یی دلچسب و باشکوه بود؛ اما شروع کردم به گریه کردن. نمی خواستم گریه کنم. نمیخواستم این لحظه های قشنگ رو با گریه کردن هدر بدم. کاش بابا باز هم می تونست صدای مورد علاقه اش رو گوش کنه.

...Something In Your Eyes Was So Inviting...

با چشم های اشک آلود که حالا همه جا رو تار می دیدم، رفتم که قهوه درست کنم. صدای سیناترا توی خونه به وضوح شنیده می شد.

قهوه جوش رو روشن کردم و بعدش پریدم توی حمام. یه دوش آب گرم بدجور من رو سر حال می کرد. داشتم تصمیم می گرفتم که برگردم. کسی منتظرم نبود، ولی من بی قرار بودم.

موهام خیس و شلال روی لباسم افتاد. قهوه جوش کارش تموم شد و صفحه به انتها رسیده بود.

برگشتم به اتاقم با قهوه و یه تصمیم محکم.

صفحه رو از اول گذاشتم... با صدایی نزدیک به مرگ!

......somthing in my heart,told me I must have you

پلکام داشت سنگین می شد.بی رمق افتاده بودم توی مبل. به ساعت نگاه کردم 12:50 ظهر بود. مامان تا الان حسابی نگرانم شده. ولی بی رمق تر از اونی بودم که بخوام بلند بشم. حالا فقط فرانک سیناترا مهم بود و من!

چشم هایم رو بستم و با گوش جان شنیدم!

من روز بعدش برگشتم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت   توسط سونا  | 

در هیاهوی غریب بادها،

     سایه وار می گذرم.

از قلب باکره ام امروز

   خون سیاه می چکد.

من همواره

    کوله باری از غم با خودم دارم.

      و مرهم صدایی

          برای دلتنگی های گاه و بی گاهم.

              عصیانزده،

                  در التهابی بی مرزم.

خوب که جستجو کنی

      رد پای غمی ژرف

         می یابی.

نگاهم،

   آتشکده های خاموش،

و لبانم

    بیرق سرخ فریاد؛

نه خورشیدم،

نه فرشته!

            دیشب ...

               با قلبی بی باران

                  با گوش های قحطی زده

                     و قلبی مضطرب،

                         در جستجوی نشانی از تو

                            در هر کجای این زندگی سراسر آشغال

                              بر دیوار ناخن می کشیدم.

                                     چون بچه ای بی لبخند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18ساعت   توسط سونا  | 

 

آدم وقتي

   گوشه گير مي شود،

       چه گوشه هايي كه

             كشف نمي كند.

 

چه كنج هايي كه،

     ساييده نمي كند.

 

امشب ...

   دلم را

       با نوشته هايت،

         كاغذ ديواري مي كنم.

 

هالم

    به اندازه ي

        همه ي تو،

            اتاق دارد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/15ساعت   توسط سونا  | 

من

       در میان هیاهوی بی خیال کودکان غریب

                         با صداهایی به عمق جانم

                                                در پارک،

                                     میان رگبار و باران

                                    با دلهره و اضطراب

                            به اندازه شوقی کودکانه

                                         سر این کوچه،

                             به دنبال چه هستم؟؟؟

من

     در گهواره ای از چشمانی هستم،

               که دنیا را تاب می دهد!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/04ساعت   توسط سونا  | 

 

(تصویر واقعیت، واقعیت نیست. هرچند که واقعیت سرشار از تصویر است.)

سراسر زندگی را،

      سراسیمه می دوم.

از لابه لای غم ها و شادی ها

             و زخم زبان های تیز

   قوزکهایم را خونین می کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/29ساعت   توسط سونا  | 

     ... و 

         او

             تنها کسی بود

                که همیشه،

               قبل از نوشیدن اولین جرعه،

               می گفت:

                              همیشه بمان.

...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/17ساعت   توسط سونا  | 

تلخ می گریم

که غم بر سر و تن من ویرانه شده.

به جرم محبتی خالصانه

گوش های پدرم را

هنگام شنیدن صدای من

کر کردند.

" تحریک می کنی؟ هان؟ بی همه چیز"

به خاطر اولین حرفهای غیر واقعی عمرم،

دروغ گو صدایم کردند.

بی آنکه مهلتی به دست آورم

برای تغییر.

" زبونت دراز شده.موش مرده!!! "

و قلب قفل زده ام را

به بهانه بازجویی

زیر و رو کردند.

" زیر دامنت چی قایم کردی؟در بیار ببینم"

"بانی" بچه نزاییده ام تنها کسی است که برایم مانده

_ پدر!

دلتنگم.

یه نفس ساز دهنی برام می زنی؟

_نه سونا!

سازم خراب شده.

تلخ می گریم

که غم بر سر و تن من ویرانه شده.

به عنوان مدرک،

اس ام اسم را نگه داشتند.

به بهانه محاصره،

صدایش را از من گرفتند.

به نام قانون،

به احساسم شاشیدند.

به حکم شرع*،

ارتباط به اصطلاح نامشروعم را قطع کردند.

و به قصد عبرت،

صدا و گوشم را گرفتند.

غروب این بهار لعنتی

زنبور وار نیشم می زند.

« کاش باز هم صدایی آشنا، گوشهای تشنه ام را سیراب کند»

تلخ می گریم

که غم بر سر و تن من ویرانه شده.

پدرم از من دور است

و مادرم،

بی رمق تر از من زندگی می کند.

دوستم، کسی که ماسه ها را نوشت

و دم از

وابستگی و محبت می زد،

مدتهاست سراغی نمی گیرد.

و من لبخندم را گم کردم.

وارد چهارماهگی می شوم

از روزی که آبستن شدم.

آبستن غم و دردی

به اندازه شانزده سال.

کودک به دنیا نیامده ام دختر است

و من نامش را "بانی" خواهم گذاشت.

من واقعی هستم.

با همان شکلی که هستم.

انسانم!

یک انسان که

غم و خوشحالی دارد.

می خوابد، می نوشد و می گوید.

با احساساتی که چال شده

و با خواندن دست نوشته های "یک نفر بابا"

گریه می کند...

از سر شوق.

تو هم انسانی

ما همه انسانیم

بهای انسان بودنت چقدر شده؟

می دانی که،

من هرگز بهایی نپرداختم.

وچه خوب ...!

من می روم.

با خاطره هایی سرد و گرم

به گرمای دی ماه!

خاطرت هست؟

خیابان سراشیبی

و یخ

و دلهره سر خوردن از بلندی.

من خوب به خاطر دارم... .

مثل شبی که اشک ریزان

چون دختری خردسال

گوش به قصه ی تو می دادم.

و هق هق های ناگهانی

خواب را از چشمانم می ربود.

و تو

باز اسیر گریه هایم می شدی.

دوباره

دلواپسی بود و

تمنای آرامش.

وقتی که مرد،

نه!!!

وقتی که دیگر نبود،

به بودنت نیازمند شدم.

" خفه شو! باید دهنت رو ببندی"

بله، باید خفه شوم.

تا دوباره،

به بهانه ی یافتن آدمی در نهایت آدمیت،

روی در و دیوار شهر

از کسی یادگاری

نگیرم.

*شرع: رفتارهای ضد انسانی، برای زندگی پر از دردسر. اینگونه آدم ها ذاتا میل به خود آزاری و دگر آزاری دارند.

پ.ن1: اگه دوست داری برم راحت بهم بگو تا دیگه نباشم.

پ.ن2: پ.ن 1، بدون مهر و امضا فاقد هرگونه اعتبار می باشد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/15ساعت   توسط سونا  | 

 

باز می گردم به آراگاتس.

     به ظلمی سنگین،

          به سکوتی طولانی

                  و زندگی

                    که عجیب دوستم داشت...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/16ساعت   توسط سونا  |